خرید بک لینک
مى تراود مهتاب... حرف دلم شرک همسرم به تازگیً خیلی با دوستاش بیرون میره مسافرت و گردش و گاهی هم در حد دو سه ساعت با هم بیرون بودن . من می خواستم برا روز بعد تولدم بریم خریداری کادو تولد که گفتن بازار شلوغه اگه می خوای پیاده ات میکنم خودت برو بخر گفتم نه باید خودت باشی دلمو صابون زده بودم بریم یه گردش یکی دو ساعته آقا با دوستاشون قرار میزارن میرن شب میمونن خونه روستاشون.خیلی این مسئله اذیتم میکنه اینکه اینقدر برا دوستاش وقت میذاره، خیلی از خدا خواستم یا بیخیالم کنه که نسبت به بیرون رفتش حساادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 16:10

تجربه آشپزی کمی بزرگ دیروز پدر شوهرم مهمون داشت کلا بیست نفری میشدیم. فکر میکردم خودم مرغ ها رو بهتر می پزم و وقتی گفتن کی مرغا رو بپزه دلو زدم به دریا و گفتم من. وسط کار پشیمون شدم شعله گاز زیاد بود و کم نمیشد هویج نبود نمک رو همون اوله اول نزدم عصبی شده بودم میترسیدم بدمزه بشه 16 تا ران مرغ بودن.در نهایت نتیجه ی مطلوبی داشت خدا رو شکر و تجربه خوبی بود با افزایش این تجارب و احساس تسلط بر آشپزی دیگه موقعی که مهمون داریم اینقدر مضطرب نمیشم. بهتره بازم ازاین ریسکا انجام بدم و غذا در مقادیر زیاد درست کنم شاید اضطراب و درد داشته باشد اما نهایتا منجر به رشد می شود. شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۱۶ |   ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1403 ساعت: 16:25

کارفرمای من خداست من سال 98 بصورت حق التدریس مشغول بکار شدم . همکارانم میگفتند ما حداقل 5 سال حق التدریس بودیم و سپس شرکتی شده بودند و تعداد کمی از همکاران هم بعد از سالها قراردادی بودند. با قرارگیری یکسری افراد با دید باز در ریاست و سفارش ها و ... من کمتر از یکسال شرکتی و با آمدن بخشنامه های جدید تا دو سال و نیم بعد از شروع بکارم رسمی قطعی شدم. بطوری چشمان همگان گرد و دهان همگان باز ماند. امروز با جمله ای که در فضای مجازی دیدم یادم آمد من آن روزها میگفتم کارفرمایم خداست و چه بسا از بخشندگی و دست و دلبازی کارفرمایم این مسیر برای من سهل شد درحالیکه بسیاری از همکارانم در آستانه ی بازنشستگی هنوز شرکتی یا قراردادی اند.میخواهم همچنان بگویم کارفرمایم خداست و چشم به قضاوت رییس و روسا نداشته باشم قطعا خدا بهترین ها را نصیبم میکند. سه شنبه ۱۴۰۳/۰۳/۲۲ |   ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: يکشنبه 10 تير 1403 ساعت: 18:59

من عاشق نظم و تمیزی ام اما دیشب با وجود اینکه خوابم میومد یه قهوه خوردمو شروع کردم به مرتب کردن آشپزخونه تقریبا 2 ساعت و نیم کارم طول کشید ولی خوب نتیجه ی نهایی این شد که در کابینتا رو که باز می کردم کیف میکردم از نظمشون چشمم به آشپزخونه که میوفتاد لذت می بردم من عاشق نظم و تمیزی ام اما بی نظمم...چرا چون همون لحظه هر چیزی رو سرجای خودش قرار نمیدم و برنامه مشخص برا مرتب کردن و تمیزی ندارم اگه این عادت جدید قرار دادن هر چیز در جای خود در لحظه و اولین فرصت رو در خودم ایجاد کنم همه چی حله. یکشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۳ |   ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: دوشنبه 24 ارديبهشت 1403 ساعت: 22:46

دیروز اتفاقی افتاد که به جناب مشکوک شده و بی اعتماد شدن سخت بود و شکننده تازه من مدرک قطعی هم نکشفیدم ولی جان به بدن ندارم یکم اولش حس خوب داشتم و هیجان خوبی بود نمیدونم دلیل اصلیش چی میتونه باشه ولی رفته رفته دست دادن به افکار حالمو بد و بدتر کرد ولی خوب درسی که برام می مونه:فداکاری الکی نکنم هوای خودمو بیشتر داشته باشم پسرم رو درست تربیت کنم که مرد خوب و امنی برای خانوادش باشهمستقل باشم آتنامو تقویت کنم کارامو خودم انجام بدم رانندگی کنم خیلی پز جناب شوهرو ندم جایی خیلی به فکر خودم باشم و به خودم حسابی رسیدگی کنمبه فکر یه سرمایه ای واسه خودم باشم غم انگیزه فکر کردن به انتهاش بله ولی چاره ای نیست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 15:55

به جان چشمات چند ماه پیش برای چندمین بار به جناب همسر گفتم این کارو انجام دادی؟ واقعا خیلی اذیتم میکرد نمیتونستم نادیده بگیرم گفت به جان چشمات نه حتی فک کنم جون باباشو هم گفت مطمین نیستم. اما دیروز وقتی ازم پرسید چرا تمایلی نسبت به فلان مسئله نداری و گفتم بخاطر کاری که شما انجام دادی و شرایط و شواهد جوری بود که نمیتونست انکار کنه دیگه چیزی نگفت الان حس جالبی ندارم فکر نکنم بتونم باعث بشم این کارو ترک کنه و بخاطر من این کارو ترک کنه واسه ترس از همین ازش درخواست نکردم پذیرفتنش هم با درد همیشگی همراهه یه روز بی خیالی یه روز دردمند . ولی فک کنم برای اون راحت تر باشه چون دیگه نیاز نیست پنهانش کنه ولی اعتبارش پیش همسرش کمتر شده نمیدونم متوجه میشه؟ البته اون درکش بیشتر از اینهاست.چندین بار گفته بود وقتی تو یکبار به من دروغ بگی دیگه دست خودم نیست نمیتونم به حرفات اعتماد کنم! پریشب میگفت بیشتر از چیزی که فکر میکنید دوست دارم ولی وقتی یاد اون موقع میرفتم که گفته بود جان چشمات و حقیقت و نگفته بود باور حرفاش برام راحت نیست گاهی شک میکنم و میگم نکنه چیزای دیگه ای هم هست که ازم پنهان میکنه و اینو بعید نمیدونم شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۳۰ |   ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 22:45

روند عاشقی آقا خوب اوندفعه بردم رستوران گل برام خرید منم که تا حالا کسی ازین کارا برام نکرده بود یهویی جرقه ی عشقم زده شد خوب اولین چیزش این بود که حس مالکیت داشتم و اینکه" این فقط مال منه" و یه حس حسادت طور انگار داشت در من فعال میشد.ایندفعه تو اتاق داشت با مشاور صحبت میکرد من تو سالن بودم گفتم ا صداشم خوبه ها وا حرف زدنشم هم خوبه ها و ماسکمو آوردم پایین بوی عطرشو حس کنم و وقتی اومد بیرون اون ایرادایی که از قیافش میگرفتم کمتر به چشمم اومد و دلم خواست مال من باشه چون فکر میکردم احتمالاً مناسبهاز طرفی هی به خودم میگم عاشق نشو  هنوز هیچی معلوم نیست و انگار احساس ضعف میکنم از عاشق شدن یه مقاومتی دارم یه عمره دارم تلاش میکنم عاشق کسی نشمعشق نمیدونم شاید از پادرآر باشه یا شاید انرژی زا باشه نمیدونمبرچسبها: ازدواج شنبه ۱۳۹۹/۱۱/۲۵ |   ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: يکشنبه 11 ارديبهشت 1401 ساعت: 11:37

منم عروس شدم دو سه روزه همش بابا میگه نظرت چیه سخت بود برام بگم می خوامش تا اینکه امروز صبح بالاخره گفتم موافقم.بعد سرکار بودیم اومدن گفتن کامل شرکتی شدید.بعد عصری بابا زنگ زد آقای داماد گفت باهاش صحبت کرد و انتاراتشو گفت، گفت هر وقت تونستید برید آزمایشهنوزم باورم نمیشهکیلی لیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی............ سه شنبه ۱۳۹۹/۱۲/۰۵ |   ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: يکشنبه 11 ارديبهشت 1401 ساعت: 11:37

گردش با نامزد دیروز پیام داد به بابا که اجازه میدید با خانم x بعد از ظهر بریم بیرون بابا نظرمو خواست موافقت کردم. ساعت 5 اومد دنبالم. بعد بهم گفت چون دختر خوبی بودی آزمایشت خوب شد اینم کادوت. یه جعبه مکعب مستطیل دراز بود. بازش کردم توش گل بود و ربع سکه این واسه روز زن و همه ی مناسبتای گذشته هم هست. خوب بعدش گفت مشکلی نیست بریم بیرون از شهر ؟ گفتم نه. رفتیم دو ساعت و نیم تو ماشین به دل طبیعت زدیم رو پل زمان خان رفتیم سرد بود زود برگشتیم.  برام پاستیل خرید. آخرشم رفتیم رستوران کباب مرغ و بره خوردیم. یکشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۱۰ |   ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: يکشنبه 11 ارديبهشت 1401 ساعت: 11:37

ماجرای پایان نامه ی من نیمه ی دوم سال 95 من باید پروپوزالمو آماده میکردم. اما تو انتخاب موضوع مونده بودم. می ترسیدم مبادا موضوعی انتخاب کنم بمونم توش و آنقدر خودمو سر این قضیه اذیت کردم که قبل ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: يکشنبه 26 بهمن 1399 ساعت: 15:37

جالبه جالبه قبلا از خدا خواسته بودم همسر مومن نصیبم کنه که یهویی خواستگارای مذهبی اومدن و من مقابل مذهب اونا کم آوردم. اخیرا عشق خواستم حالا یه خواستگار اومده میگه میخوام زندگی فوق العاده عاشقانهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: يکشنبه 26 بهمن 1399 ساعت: 15:37

حجاب و سادگی معمولاً نگرانی هایی برام بوده بخاطر حجاب و اینا، تو فامیل مواردی بوده بهم میگفتن چادر نپوش، به خودت برسو آرایش کن و ... و یبار خواهرم گفت چون اهل آرایش و.. نیستی تا الآن ازدواج نکردیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: يکشنبه 26 بهمن 1399 ساعت: 15:37

خواستگار امروز رفتیم مشاوره قبل از ازدواج بعد تستا خواستم بیام گفت بریم رستوران به بابا پیام دادم زنگ زدم بهش مشغول بود بعد تو رستوران بودیم بابا پیام داد فعلا نه حالا بیا خونه یه وقت دیگه. دیگه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: يکشنبه 26 بهمن 1399 ساعت: 15:37

روند عاشثی آقا خوب اوندفعه بردم رستوران گل برام خرید منم که تا حالا کسی ازین کارا برام نکرده بود یهویی جرقه ی عشقم زده شد خوب اولین چیزش این بود که حس مالکیت داشتم و اینکه" این فقط مال منه" و یه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: يکشنبه 26 بهمن 1399 ساعت: 15:37

اوه خدایا میخوام گریه کنم این هم از پایان عجیب این سال کی باورش میشه سال چدید داره میاد با یه عید متفاوت هم دلگیر و هم جالب .سال 98 مهمونیای اولی خوشحال بودم و آخریا بی حال شدم با بولت ژورنال آشنا شدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 ارديبهشت 1399 ساعت: 23:42

صفحه بندی