شرک - تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 16:10
مى تراود مهتاب... حرف دلم شرک همسرم به تازگیً خیلی با دوستاش بیرون میره مسافرت و گردش و گاهی هم در حد دو سه ساعت با هم بیرون بودن . من می خواستم برا روز بعد تولدم بریم خریداری کادو تولد که گفتن بازار شلوغه اگه می خوای پیاده ات میکنم خودت برو بخر گفتم نه باید خودت باشی دلمو صابون زده بودم بریم یه گرد...
تجربه آشپزی کمی بزرگ - تاریخ: 1403/4/20 ساعت: 16:25
تجربه آشپزی کمی بزرگ دیروز پدر شوهرم مهمون داشت کلا بیست نفری میشدیم. فکر میکردم خودم مرغ ها رو بهتر می پزم و وقتی گفتن کی مرغا رو بپزه دلو زدم به دریا و گفتم من. وسط کار پشیمون شدم شعله گاز زیاد بود و کم نمیشد هویج نبود نمک رو همون اوله اول نزدم عصبی شده بودم میترسیدم بدمزه بشه 16 تا ران مرغ بودن.د...
کارفرمای من خداست - تاریخ: 1403/4/10 ساعت: 18:59
کارفرمای من خداست من سال 98 بصورت حق التدریس مشغول بکار شدم . همکارانم میگفتند ما حداقل 5 سال حق التدریس بودیم و سپس شرکتی شده بودند و تعداد کمی از همکاران هم بعد از سالها قراردادی بودند. با قرارگیری یکسری افراد با دید باز در ریاست و سفارش ها و ... من کمتر از یکسال شرکتی و با آمدن بخشنامه های جدید ت...
من عاشق نظم و تمیزی ام اما - تاریخ: 1403/2/24 ساعت: 22:46
من عاشق نظم و تمیزی ام اما دیشب با وجود اینکه خوابم میومد یه قهوه خوردمو شروع کردم به مرتب کردن آشپزخونه تقریبا 2 ساعت و نیم کارم طول کشید ولی خوب نتیجه ی نهایی این شد که در کابینتا رو که باز می کردم کیف میکردم از نظمشون چشمم به آشپزخونه که میوفتاد لذت می بردم من عاشق نظم و تمیزی ام اما بی نظمم...چر...
- تاریخ: 1402/12/16 ساعت: 15:55
دیروز اتفاقی افتاد که به جناب مشکوک شده و بی اعتماد شدن سخت بود و شکننده تازه من مدرک قطعی هم نکشفیدم ولی جان به بدن ندارم یکم اولش حس خوب داشتم و هیجان خوبی بود نمیدونم دلیل اصلیش چی میتونه باشه ولی رفته رفته دست دادن به افکار حالمو بد و بدتر کرد ولی خوب درسی که برام می مونه:فداکاری الکی نکنم هوای ...
به جان چشمات - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 22:45
به جان چشمات چند ماه پیش برای چندمین بار به جناب همسر گفتم این کارو انجام دادی؟ واقعا خیلی اذیتم میکرد نمیتونستم نادیده بگیرم گفت به جان چشمات نه حتی فک کنم جون باباشو هم گفت مطمین نیستم. اما دیروز وقتی ازم پرسید چرا تمایلی نسبت به فلان مسئله نداری و گفتم بخاطر کاری که شما انجام دادی و شرایط و شواهد...
روند عاشقی - تاریخ: 1401/2/11 ساعت: 11:37
روند عاشقی آقا خوب اوندفعه بردم رستوران گل برام خرید منم که تا حالا کسی ازین کارا برام نکرده بود یهویی جرقه ی عشقم زده شد خوب اولین چیزش این بود که حس مالکیت داشتم و اینکه" این فقط مال منه" و یه حس حسادت طور انگار داشت در من فعال میشد.ایندفعه تو اتاق داشت با مشاور صحبت میکرد من تو سالن بودم گفتم ا ص...
منم عروس شدم - تاریخ: 1401/2/11 ساعت: 11:37
منم عروس شدم دو سه روزه همش بابا میگه نظرت چیه سخت بود برام بگم می خوامش تا اینکه امروز صبح بالاخره گفتم موافقم.بعد سرکار بودیم اومدن گفتن کامل شرکتی شدید.بعد عصری بابا زنگ زد آقای داماد گفت باهاش صحبت کرد و انتاراتشو گفت، گفت هر وقت تونستید برید آزمایشهنوزم باورم نمیشهکیلی لیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی......
گردش با نامزد - تاریخ: 1401/2/11 ساعت: 11:37
گردش با نامزد دیروز پیام داد به بابا که اجازه میدید با خانم x بعد از ظهر بریم بیرون بابا نظرمو خواست موافقت کردم. ساعت 5 اومد دنبالم. بعد بهم گفت چون دختر خوبی بودی آزمایشت خوب شد اینم کادوت. یه جعبه مکعب مستطیل دراز بود. بازش کردم توش گل بود و ربع سکه این واسه روز زن و همه ی مناسبتای گذشته هم هست. ...
ماجرای پایان نامه ی من - تاریخ: 1399/11/26 ساعت: 15:37
ماجرای پایان نامه ی من نیمه ی دوم سال 95 من باید پروپوزالمو آماده میکردم. اما تو انتخاب موضوع مونده بودم. می ترسیدم مبادا موضوعی انتخاب کنم بمونم توش و آنقدر خودمو سر این قضیه اذیت کردم که قبل از
جالبه - تاریخ: 1399/11/26 ساعت: 15:37
جالبه جالبه قبلا از خدا خواسته بودم همسر مومن نصیبم کنه که یهویی خواستگارای مذهبی اومدن و من مقابل مذهب اونا کم آوردم. اخیرا عشق خواستم حالا یه خواستگار اومده میگه میخوام زندگی فوق العاده عاشقانه
حجاب و سادگی - تاریخ: 1399/11/26 ساعت: 15:37
حجاب و سادگی معمولاً نگرانی هایی برام بوده بخاطر حجاب و اینا، تو فامیل مواردی بوده بهم میگفتن چادر نپوش، به خودت برسو آرایش کن و ... و یبار خواهرم گفت چون اهل آرایش و.. نیستی تا الآن ازدواج نکردی
خواستگار - تاریخ: 1399/11/26 ساعت: 15:37
خواستگار امروز رفتیم مشاوره قبل از ازدواج بعد تستا خواستم بیام گفت بریم رستوران به بابا پیام دادم زنگ زدم بهش مشغول بود بعد تو رستوران بودیم بابا پیام داد فعلا نه حالا بیا خونه یه وقت دیگه. دیگه
روند عاشثی - تاریخ: 1399/11/26 ساعت: 15:37
روند عاشثی آقا خوب اوندفعه بردم رستوران گل برام خرید منم که تا حالا کسی ازین کارا برام نکرده بود یهویی جرقه ی عشقم زده شد خوب اولین چیزش این بود که حس مالکیت داشتم و اینکه" این فقط مال منه" و یه
بررسی سال 98 - تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 23:42
اوه خدایا میخوام گریه کنم این هم از پایان عجیب این سال کی باورش میشه سال چدید داره میاد با یه عید متفاوت هم دلگیر و هم جالب .سال 98 مهمونیای اولی خوشحال بودم و آخریا بی حال شدم با بولت ژورنال آشنا شدم
زن مسئول - تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 23:42
امروز سریال خانواده سبز رو دیدم چقدر مامان پسره نگران بود از اینکه پسرش میخواد ازدواج کنه و اینکه الآن بار مسئولیت رو دوشش میفته و خود پسره هم مردد بود و اینا برام جالب بود من معمولاً دیدم خانواده پسر
کتاب چرا مردان عاشق زنان زیرک می شوند - تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 23:42
قصد داشتم بسته زنانگی دکتر شیری رو تهیه کنم با تخفیف 550 بود ولی خوب من تازه حقوق گرفتم و حقوقم آنچنان هم زیاد نبود که بخوام اینقدر خرج کنم مخصوصا که 380 رو دادم بسته ارزشمندی و اونو هم هنوز کامل کار
از خداشونه - تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 23:42
مامان گفته بود خواستگارت دست از سر ما ورداره امیدوارم یه همسر بهتر از تو گیرش بیاد. آجیم با اطمینان گفت بهتر از من گیرش نمیاد. و من خیلی به فکر فرو رفتم شاید هر موقعیتی برام پیش بیاد بیشتر ضعفای خودمو
اوه مای گاد - تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 23:42
اوه مای گاد یکی از فایلای رایگان ازدواج +360 رو گوش دادم خیلی به سرم سنگینی کرد.قبلا فکرشو میکردم که عقد چه تعهد سنگینیه مثل یه اسارت مانند میدیدمش اما این بارxa0 دکتر شیری گفت تو با این امضا مسئولیت هایی در قبال همسرت، خانواده همسرت و جامعه تعهد پیدا می کنی اوه کی فکرشو میکرد از اونچه که فکر میکردم...
نقاش - تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 23:42
نقاش من، دارم به نقاشی زیبایت نگاه میکنم شکرت دیگه لازم نیست این ور اون ور دنبالت بردم نشانه هات خیلی نزدیکن دارم تو آینه نقاشی زیباتونو میبینم کی مثل شما میتونهادامه دارد

برچسب‌های مرتبط

جدی باش | جدی باشیم | جدی باشید | چگونه جدی باشیم | چطور جدی باشیم | چگونه جدی باشم | چگونه جدي باشيم | میخوام جدی باشم | چطور جدي باشيم | چطوری جدی باشیم